آيلاآيلا، تا این لحظه: 16 سال و 20 روز سن داره

آیلا نازدونه مامان و بابا

سی و یک ماهگی

خانم خانما ، شیطون بلا سی و یک ماهگیت مبارک . اين عکسها هم مربوط به گلخونه ای هست که آبنمای بسیار زیبایی داشت 15/2/92 حالا می خواد بلوزش رو بالا بزنه فقط و فقط برای اینکه ما عکس نگیریم یک فلامینگو زیبا هم تو همون گلخونه بود آیلایی هم از مسافتی تقریبا دور یک عکس با هاش گرفت و خیلی با دقت و احتیاط نگاهش می کرد ...
18 ارديبهشت 1392

تبریک روز مادر

دیروز 11/2/92 مصادف با روز مادر بود ظهر که خونه رسیدم آیلایی در را برام باز کرد و بعد از کمی مکث برگشت به من گفت روزت مبارک من هم چنان هیجان زده شدم نشتم و حسابی بوسش کردم کار کار خاله لیلا بود که یادش داده بود . الهی من قربون این شیرین زبونیت بشم آخه فندق ماما. بعد از رفتن خاله لیلا خانمی رو به حمام بردم که بابایی پیام داد بعد حموم با آیلا کار دارم بعدا دیدم که آیلا  ب زور می خواد رد کمدد رو باز کنه که دیدم با دسته گل اومد و باز گفت روزت مبارک بله بابایی از طرف خانمی گل گرفته بود دست بابایی گل و خانم گلی هر دوشون درد نکنه حسابی به من چسبید . عکسها هم موقعی هست که آماده شدیم به دیدن ممان و ماماما بریم . کمی باد می وزید کلاه س...
12 ارديبهشت 1392

عروسک بازی

خانم خانم دو تا عروسک دوقلو داره که از همه عروسکهاش بیشتر به اونها علاقه داره مخصوصا یکیش که چشم آبی والوین اسمش هست به اون ارادتش بیشتره و دایما در حالا پوشوندن لباسهای خودش به تن این عروسکه هست این هم نمونه اش داره بارانیش رو تن عروسک می کنه این هم صورت مبارک الوین خان. داره دکمه هاشو می بنده و حالا جیبهاشو چک کنم ...
12 ارديبهشت 1392

عشق بستنی

این گل گلی مامان عاشق بستنی هست و از مدتها پیش قول دادم تا هوا گرم تر بشه زود به زود براش بستنی بخرم و حالا که هوا بهتر شده هر روز به خاطر کارهای خوب که می کنه جایزه بستنی می گیره . پریروز هم ١٠/٢/٩٢ خانمی با بابایی به خونه آقا بابا رفته بودند و شب که برگشتند خانمی چون عمه سارا رو ندیده بود بهانش رو گرفت من هم برای اینکه سرش گرم بشه گفتم برید با بابایی خیار بخرید ،‌موقعی که برگشتند دیدم ای بابا به دستور خانم کوچولو بابایی بستنی قیفی به همراه بک بسته بیسکویت مادر خریدن . تار رسید سریع از من خواست در بستنی رو باز کنم تازه به من یادآوری می کنه که با قیچی باز می شه . اوه با چه کیفی نوش جون می کرد نوش جونت   چه ریش و سیب...
12 ارديبهشت 1392

ماجرای اس ام اس

خانم خانما چند تا از جعبه طلای خالی گیرت اومده بود  (ناگفته نمونه که بعضی هاشونم که به رحمت ایزدی پیوستند ) آوردی به من می گی باز کن می خوام اس ام اس بزنم . بعد که درش رو باز کردم می گی کامپیوتره دکمش رو بزن روشن بشه حالا هر چقدر می گیم که با کامپیوتر اس ام اس نمی زنند قبول نمی کنی . تازه کیبورد عمه سارا رو هم برمی داری و می گی که من می خوام اس ام اس بزنم اون هم بدون اجازه . ...
11 ارديبهشت 1392